1-ساعت 3 و نيم بود كه به يكي از دوستان روزنامه نگار اعتماد ملي زنگ زدم و گفتم كه ماجراي راهپيمايي امروز چي شد؟ گفت: مجوز ندادند اما آقاي كروبي ساعت سه اعلام كرد كه مي رود سراغ موسوي كه باهم بروند و حداقل بتوانند جلوي برخي خشونتها را بگيرند. ساعت چهار از طریق متروی انقلاب به میدان انقلاب رسیدیم. در واگن مترو هم برخی شعار می دادندُ اما وقتی به جمع اصلی ملحق شدند ُ جماعت یک صدا سکوت شدند.به گمانم درك معترضان و فهمشان از تحولات كشور و نيروهاي روبرو به قدري بالاست كه توانستند اعتراض و حضورشان را به مدني ترين شكلش كه به گمانم در تاريخ كمتر كشوري ميتوان سراغ كرد،نشان دهند.
2-راهپيمايي آرام امروز(كه تا حدود ساعت 6 كه در صحنه بودم بسيار آرام برگزار شد) ميتواند درسهاي بزرگي براي همه ما( از حاكمان و شهروندان)داشته باشد.مردم و راهپيمايان كه تعدادشان تخمينا به ۵00 هزار نفر ميرسيد بدون کمترین تنشی بیش از سه ساعت راهپیمایی کردند.( البته يكي از دوستاني كه ذهن رياضياي داشت معتقد بود جمعيتي كه من برايش توصيف كردم به يك ميليون نفر ميرسيدند اما من چون آدم محتاطی هستم چنین آماری را تایید نمی کنم)ته جمعيت به كالج و ميدان فردوسي و سر آن ميدان آزادي با توجه به اين كه تمامي عرض خيابان ، حتي تا پياده رو را هم گرفته بودند و در پشت بامهاي مسير هم جمعيت تماشاگر فراوان بودند. این جمعیت در حالی گرد هم آمدند که امکانات ارتباطی بسیار پایین بود و اس ام اس قطع شده وموبایل های اطراف انقلاب هم به کلی قطع بودند.
3-مهمترين نكته و ظرافت نهفته در اين اعتراض مدني ، رفتار شگفت انگيز معترضان بود،آنها بدون آنكه شعاري بدهند، و تنها با بلند كردن انگشتان اشاره و مياني دو دست(علامت پيروزي)اعتراض خود را نشان ميدادند و هركسي هم كه مي خواست شعار بدهد با اشاره هيس ديگران روبرو ميشد. در دست برخی از افراد هم تصاویر آقای موسوی و آقای کروبی( بسیار کمتر) و نوارها و سربندهای سبزو البته برخی کلمات چون سکوت و یا اصلی از قانون اساسی که آزادی تشکلات را بیان می کرد دیده می شد.
در این راهپیمایی از هر قشر و گروهی را می توانستی پیدا کنی از دخترانی که با چادرهای بسیار پوشیده آمده بودند تا برخی از دخترانی که با مانتو و یا حجابی معمولی داشتند و یا کارمند و کارگر و ... پیر و جوان و
نيروي انتظامي هم در كنارههاي خيابان با تمامي تجهيزات حضور داشتند اما بدون هيچ حركتي، تنها نظاره گر ماجرا بودند و حتي برخي از افراد با آنها سلام و عليك و خوش و بش هم ميكردند.وقتی از بزرگراه یادگار امام بالا می آمدم گروهی فراوان از نیروهای نظامی را با تجهیزات کامل و سوار بر خودروهای نظامی دیدم که البته به دلیل ترافیک فراوان شمال به جنوب بزرگراه فرصتی برای جلو آمدن نداشتند.
راهپيمايي بسيار آرام بود و پيام خود را به نيكوترين وجهي به آنهايي كه چشم و گوشي بينا دارند رساند. به گمانم هيچ ملتي نمي توانست اين گونه مدني،مودب و البته با شخصیت و نجابت خاصی که در فرهنگ وهویت ایرانی سراغ داریمُ و بدون هيچ گونه جار و جنجال و هياهو پيامش را به رهبران ملتش برساند.
اميد كه اين پيام گوش شنوايي و چشمان بينايي و از همه مهمتر درك و فهمي عقلاني را بيابد و در نهايت ما شاهد تصميماتي باشيم كه خير و بركت و مصلحت ایران و مردم ایران در آن باشد.
یک روز بعد از تحریر:متاسفانه آخر این راهپیمایی آرام به خون کشیده شدُ توسط برخی که تنها خشونت و خونریزی و عدم آرامش را طالبند. ضمن همدردی با بازماندگان امیدوارم خشونت ها از دامن جامعه ایرانی رخت بربندد.
غیر مرتبط با متن: آقای شجریان در نامه ای تازه از پخش مکرر سرود سپیده یا همان ایران ای سرای امید از صدا و سیما گله کرده است و البته آقای پیمان سلطانی هم نسبت به پخش تصنیف نام جاویدان وطن گله کرده است.

امروز(جمعه،۲۲ خرداد) به چند حوزه راي گيري سرزدم. جمعيت شگفتانگيز است و با توجه به اين كه از دوره هفتم رياست جمهوري(۱۳۷۶) مشاهدات تجربي از انتخاباتهاي گوناگون داشتم به جرات ميتوانم بگويم كه در هيچ يك از انتخاباتهاي ۱۵ سال اخير چنين جمعيتي را نديدم.
با يكي از دوستان كه در ستاد آقاي موسوي فعاليت دارد و اتقاقا آدم منصفي است هم صحبت ميكردم و ايشان هم اين انتخابات و جمعيتش را تنها با انتخابات قانون اساسي در ۱۲ فروردين ۵۸ مقايسه كرده و گفته بود كه آن ايام را به خوبي به ياد دارد و تمامي انتخاباتهاي بعدي را و لذا ايشان هم تاييد ميكرد كه اين حضور تحقيقا تا كنون تكرار نشده و سابقه نداشته است.{هفتاد درصد مردم در انتخابات شرکت کرده اند}
یکی از دوستان در ساری که باغی بزرگ دارد هم می گفت: وقتی سر باغ رفتم دیدم که کارگر و باغدارم نیست. کمی جست و جو کردم فهمیدم تمامی افراد خانواده و فامیل(حدود ۲۰ نفر) را جمع کرده که برود به آقای احمدی نژاد رای بدهند.
خود من هم به رغم تمامی تلاشی که کردم نتوانستم مادر و خواهرم را که در روستای امره زندگی میکنند قانع کنم که به آقای احمدی نژاد رای ندهند و در نهایت به انتخاب آنها احترام گذاشتم . چرا که آقای احمدی نژاد را یک واقعیت در ایران می دانم و طرفدارانش را هم همچنین. شاید اگر پدر مرحومم در قید حیات بود قطعا آنها را قانع میکرد چون آدم پخته ای بود و تقریبا پنج دهه تجربه انتخاباتی داشت و آنها از وی حرف شنوی داشتند.{محسنان رفتند و احسان ها بماند/برای چهلمین روز درگذشت پدرم}
در صندوقی که من رای دادم مسئول صندوق می گفت که از ابتدای صبح( یک ربع به هشت)جمعیت آمدند و آنها یک لحظه استراحت نداشتند. اگر فرض بگیریم که برای هر نفر حدود ۳۰ ثانیه زمان رای دادن و چک کردن شناسنامه و انطباق و انگشت زدن و رای انداختن صرف شده باشد در نهایت فکر می کنم در ۱۰ ساعت حدود ۱۲۰۰ نفر رای می دهند.
نكته مهمتر ديگر اين انتخابات رشد رفتارهاي مدني در مردم است كه از جمع بست هويت تمدني ما ايرانيان در طول تاريخ خبر ميدهد كه با خشونت و بيمنطقي كمتر ميانهاي داشتيم و سعي كردهايم با سكوت و صبر و رفتارهايي كه ريشه در فرهنگ عرفاني صوفيانه ما داشته و در طول تاريخ و در مقاطع مختلف سربرآورده و خود را در جايي بركشانده و نشان داده استُ مخالفت یا انتفاد خود را به رفتار حاکمان ابراز کنیم.
چه هواداران آقاي احمدينژاد و چه هواداران سه كانديداي ديگر در سر صندوق ها سعي كردند كسي را تحريك نكنند و اميد كه اين رفتارها بعد از انتخابات هم ادامه داشته باشد و ما در ايران به سمتي حركت كنيم كه از گرو كشي و كركري خواندن براي يكديگر بپرهيزيم و به فكر فراهم كردن فضايي براي تنفس تمامي سليقهها باشيم. طبيعي است كه مديريت اين توفيق بيشتر از خود توفيق اهميت دارد، امري كه تجربهاي هشت ساله را در نزديكترين مقطع تاريخي در پس و پشت دارد که متاسفانه نتیجه نیکویی نداشت. ما(چه روشنفکران و چه اجزای مختلف حکومت)باید این سرمایه اجتماعی را پاس بداریم و بر پای این درخت آب لطف افشانیم.
به ياد داشته باشيم كه تمدن ميليمتري ساخته ميشود و رشد ميكند و اين سخن لسان الغیب حافظ را نصب العين قرار دهيم كه :
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت ، با دشمنان مدارا

برای نمونه در سیاست خارجی اگرچه کمک به فلسطین و مردم بی پناه آن یک اصل برای سیاست خارجی جمهوری اسلامی است، اما حاشیه ای به نام هولوکاست سبب شد تا اصل ماجرا به حاشیه رود.
در این مناظره هم که آقای احمدی نژاد با جدی ترین رقیب انتخاباتی اش برگزار کرد، اصل باید نقد سیاست های آقای موسوی قرار می گرفت ،که البته یک ساعت ابتدایی هم چنین بود، اما از زمانی که حاشیه ای همانند معرفی آقای هاشمی و فرزندانشان{ نامه دفتر هاشمی به صدا و سیما} و فرزند آقای ناطق نوری{نامه مصطفی ناطق نوری به مهندس موسوی} مطرح شد، و نیز همسر آقای موسوی، به گمان من اصل ماجرا به حاشیه رفت و مهندس موسوی از همین فرصت استفاده و نکاتی را در نقد منش شخصی و سیاسی آقای احمدی نژاد بیان کرد.
البته شاید تمامی ما که به نوعی مخالف احمدی نژاد و به قدرت رسیدن دوباره اش هستیم، گمان کنیم که وی ندانسته وارد این بازی شده است، اما نگاهی به منش و شیوه سیاسی اش در برخورد با منتقدان و حتی استراتژی اش در سیاست خارجی، که بخشی از آن را هم در همین مناظره توضیح داد، نشان می دهد که اصولا چارچوب های ذهنی وی و طراحان و مشاورانش با آنچه که ما گمان می کنیم تفاوت های اساسی دارد و ایشان منتظر فرصتی بود تا این حاشیه را فریاد کند و فرض را بر این گرفته که با انتساب آقای موسوی به هاشمی کاری را انجام دهد که چهار سال پیش انجام داد.
به گمان شما استراتژی احمدی نژاد در مبارزه با نامزدهای رقیب باعث پیروزی وی خواهد شد؟ باید منتظر ماند و دید.
نکته ای هم در باره نحوه اداره این میزگرد باید بیان کرد و آن اینکه مجری برنامه با توجه به مرامنامه ای که ابتدای برنامه نشان داده شد، باید وقتی آقای احمدی نژاد دیگرانی را که در مناظره نبودند و قدرت دفاع نداشتند، متهم کرد، وی به میان سخنانش می آمد و تذکر می داد که متاسفانه این کار را نکردند.

قاله مره را اول بار در جشنواره موسیقی نواحی دیدم که چند سالی است تعطیل شده است. مردی آرام و بی شیله و پیله. آقای سامانی بخشی از خصوصیات وی را در مطلبش بیان کرده است.
آرام بخواب ای بره آرام کوهستان
پیش از این هم استاد محمد حسین کیانی به دیار باقی شتافته بود.
برای استاد محمد حسین کیانی شاهنامه خوان نامی
این ایام سرم بسیار شلوغ بود و به همین دلیل نتوانستم مطلبی را که برای زنده یاد کیانی نوشتم روی وبلاگ بزارم .
در زير زندگي و نوشته اي درباره قاله مره را بخوانيد[قاله مره شمشال نواز نامی درگذشت]

من هم از محمود دولتآبادي خاطرات خوشی در خاطر دارم و هم از عبدالکریم سروش. از دولتآبادی به خاطر رمان کلیدرش که دو بار ( یک بار در نوجوانی و یک بار در دوران دانشگاه) خواندمش و بعدها كه به تهران آمدم بارها و بارها در مجالس مختلف ديدمش. نخستين مواجههام با ايشان هنوز در ذهنم مانده است. دانشجوي شهرستاني كه در رشته حسابداري دانشكده علامه قبول شده بود و آقاي دولتآْبادي را در اتوبوس ميبيندو جايي برايش خالي ميكند كه بنشيند و در نهايت از وي ترديدي ر ا كه چند ماهي بود،ذهن و ضميرش را ميخليد ،با ويدر ميان ميگذارد كه آيا بهتر نيست كه رشته و كار حسابداري را ول كنم و به هنر بچسبم؟ كه آقاي دولتآبادي پاسخم دادند: الان بسياري از هنرمندان حسابدارند جوون و تو بهتر است به كارت بچسبي و فكر اين چيزها را نكني.
قطعا آقاي دولت آبادي چيزي از اين گفت و گو در خاطر ندارند. بعدها البته آشنايي من با ايشان بيشتر و بيشتر شد تا اخيرا و همزمان با اجرای قطعه کلیدر آقای درویشی مصاحبه ای با ایشان انجام دادیم(به اتقاق آرش نصيري) که در نهایت ایشان به جمع بندی رسیدند این مصاحبه منتشر نشود.
از دکتر سروش اما خاطرات فراوانی در خاطر دارم و اتفاقا ایراد آقای دولت آبادی به ایشان که مولوی به ما تحویل ميدهید( با تاکید چند باره) را سخني غيرمنطقی میدانم.
من شاگرد کلاسهای درس مثنوی دكتر سروشبودم (زمانی که در دانشگاه تهران درس مثنوی میدادند) در همان زمان شبهاي جمعه در مسجد امام صادق تفسیر نهج البلاغه را از ايشان ميشنيدم و بعدها که در مسجد عیسی خان وزیر سخنرانی میکردند از محضرشان فیض میبردم والبته که تمامی نوشتههایش را خواندهام. هنوز پيگير سخت و جدي سخنرانيها و گفتههايش هستم و از آنها خوشه بر ميچينم. علاقه به ادبيات كهن و حافظ و سعدي و مولوي هم كه در جانم ريشه دوانده اين پيگيري را دو چندان كرده است. این روزها هم در ضبط ماشینم در حال گوش دادن به تازهترین سخنرانیهایش درباره حافظ هستم كه سال گذشته در آمريكا ايراد كرد. گفتوگویی طولانی هم با ایشان درباره مثنوی انجام دادم که در کتاب هفته به گمانم( زمستان 82) منتشر شد.
به گمان من نقشي كه سروش در معرفي مولوي داشت، بسي بيش از كسان ديگر بود و از اين بابت، سخن آقاي دولتآبادي كه به درس مولوي آقاي سروش انتقاد داشتند براي من مفهوم نيست.
طبیعی است ،مناقشه این دو بزرگ را برنتابم و اندوهگین شوم که این دو چنگ در صورت هم اندازند ُ؛به خصوص در زمانهای که باید اين هر دو بزرگ انرژی خود را صرف کارهای دیگری کنند.
به رغم آنکه کار ما با سانسور جور در نمیآید، اما اگر من فعال ستاد آقای موسوی بودم ،تمامی مساعیام را به کار میبردم که سخنان آقای دولت آبادی انعکاس نیابد و به حوزه عمومي كشانيده نشود، اما تیر از کمان رها شدهبود و کاری از دست کسی برنمیآمد.
سخنان آقاي دولت آبادي انصافا درشت بود و بیتامل. برخلاف پاسخي که ایشان به آقای سروش دادند که نشان از اندکی( تاکیدمیکنم اندکی) تامل دارد. اگر چه در اين پاسخ هم بوي غرور را ميتوان استشمام كرد.
شايد اگر اين سخنان را آقاي دولتآبادي به فردي كه دستاندركار امور مميزي كتاب و يا اهل قلمي كه آويخته به قلابهاي قدرت است، بيان ميكرد، من نوعي تعجبي نميكردم. اما با سروشي كه خود زخم خورده سانسور است و اجازه سخنراني به وي نميدهند و برخي كتابهايش همانند برخي آثار آقاي دولتآبادي در ارشاد مانده است، نميتوان اين گونه سخن گفت. در اين سخنان بويي از حسن نيت نيست.
در هر حال از آقای دولت آبادی می توان این نكته را پرسيد: شمایی که انقلاب فرهنگی(در اصل شورای عالی انقلاب فرهنگی) را قبول ندارید، چرا کتابتان را به ناشرانی سپردهاید که بر اساس همین آییننامه برای کتابتان مجوز دریافت میکنند؟ و حتي رئيس اتحاديه ناشران( كه ناشر عمده كارهاي شماست) به رغم انتقادي كه به اين آييننامه داشته و دارد،به وزير نامه مينويسد و بر اجراي درست همين آييننامه تاكيد ميكند؟{نامه اتحاديه ناشران و كتابفروشان تهران به وزير ارشاد}
طبیعی است آدمی که چیزی را قبول ندارد نمیتواند بخشی را که به نفعش است قبول داشته باشد و بخشی دیگر را رها کند.
به گمان من سخنان آقای دولتآبادی در این زمینه سراپا تناقض است و ايشان به دنبال بهانهاي بود تا به سروش حمله كند كه البته بهانه خوبي هم نبود. ايشان ميتوانست در زماني كه بحث انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي در حوزه عمومي مطرح شد(اول بار در نشريه لوح زير نظر جناب محمد قائد و بعدها در نشريات مختلف واخيرا هم در نشريه مرحوم شهروند امروز) و اتقاقا بارها هم مطرح شد و كشاكش و مناقشات فراواني را هم سبب شد، به ميدان آمده و ديدگاه خود را هم طرح ميكرد.
ای کاش آقای سروش با زبانی مهربانانهتر و استدلالی پاسخشان را میدادند.{پاسخ سروش به دولتآبادي} چرا که اگر لب سخنان آقای سروش به دولت آبادی را بخواهیم خلاصه كنيم ، نتيجهاش اين ميشود که آقای دولتآبادی اصولا از جریانات اطلاع دقیقی ندارد و قضاوتش درباره موضوعات درست و قابل اعتنا نیست.
بنا براين با توجه به اشرافي كه آقاي سروش به ادبيات كهن و به خصوص مثنوي دارند و مباحث اخلاقي در سلسلهدرسهاي ايشان جايگاهي ويژه دارد، از ايشان انتظار ميرفت ، پاسخي محترمانهتر به آقاي دولتآبادي ميدادند، به خصوص که در مثنوی حکایتی داریم كه در آن از مواجهه کریمانه پیامبر با فردی یاد میشود که به منزلش آمده بود و خرابکاری کرد و در نهایت رفتار ملایم پیامبر سبب شد تا آن فرد شرمنده شده و اسلام آورد.
و یا در داستان راستان مرحوم مطهری حكايتي آمده است از نحوه مواجهه مالک اشتر با مردی که به صورتش خاک پاشید و به تمسخرش گرفت. مالک در آن لحظه چیزی نگفت و به سمت مسجد رفت تا برایش دعا کند و وقتي مرد فهميد شرمنده شد و...
اگر چه ما علاقهمندیم و آرزو داریم که این دو بزرگ در همسخنی با یکدیگر ادب و ادبیات گفت وگو را رعایت کنند، اما به گمان من اینگونه مواجهات را باید عميقتر تحليل كرد، آن هم تحلیل روانشاسانه و در پي پاسخ به اين پرسش برآمد كه در گذشته اين دو تن چه نكاتي وجود دارد كه اين گونه ، ترشرويانه و دژم با يكديگر گلاويز شدند؟
براي نمونه يكي از دوستان ميگفت،آقاي دولتآبادي با شيخ مهدي كروبي در زندان همبند بودند و از يكديگر خاطرات چندان خوشي هم ندارند.

ذات موسيقي و ترانه و ماهيتش در ارتباط گيري روانتر با هر ذوق و سليقهاي سبب شده است
تا وجوه ديگر شخصيت استاد زنده ياد بيژن ترقي در حاشيه و سايه قرار گيرد
طبيعي است چنين اشعار روان و ساده و در عين حال با مفاهيم عميق وانساني، تنها از يك فرهنگيمرد صافي اعتقاد برميآيد و استاد بيژن ترقي اين بختياري را داشت كه در خانوادهاي اهل فرهنگ و نشر به دنيا بيايد. خانوادهاي كه شناگري در دريايي از كتاب ونشر را آموخته بودند و كتاب با زندگي وي دروني شده بود.
رفت و آمد اهل فرهنگ وهنر و نشر به منزل پدر استاد كه خود صاحب انتشارات معروف خيام بود، و حشر و نشر بيژن جوان و غوطه خوردنش در چنين سپهر و زيستبوم فرهنگي ، ذهن و ذوقش را آماده كرد تا آنچه را كه ميپسندد بال و پر دهد.
استاد عبدالرحيم جعفري مدير و بنيانگذار انتشارات امير كبير در خاطرات دو جلدياش به نام در جست وجوي صبح شرح كافي از منزلت انتشارات خيام و پدر فرهنگپرورش زندهياد محمدعلي ترقي داده است.[فراز و فرود يك زيست بوم فرهنگي]
كتابفروشي خيام در خيابان شاهْآباد قرار داشت كه در دوره خود بازار بزرگ كتاب ونشر بود و همانند نگيني در ميان تمامي كتابفروشيهاي آن راسته ميدرخشيد، چرا كه بر خلاف عمده كتابفروشيهاي آن دوره كه بسيار كوچك و حقير و در واحدهاي سه در چهار كتابها چپيده بودند و مجالي براي گفت و گوي سرپايي هم نبود، كتابفروشي فضاي بزرگي داشت و به نوعي پاتوق اهل فرهنگ وكتاب بود كه افراد در آن در مبل و صندلي مينشستند و به گپ وگفت ميپرداختند.
بيژن ترقي تلاش فراواني صرف كرد تا اين انتشارات و كتابفروشي را سرپانگهدارد، اما كهولت سن و تغيير زمانه سبب شد تا در نهايت در ميانههاي دهه 70 انتشارات خيام كار خود را متوقف كند. ترقي در خاطراتش نوشته است كه چه سخت گذشت برايش تعطيلي كار نشري كه چند پشت و خانواده در خانواده به آن وفادار بودند و تداومش ميدادند.
بيژن از يك سو كار پدر را ادامه داد وهمو بود كه با ذوق شاعرانهاش اشعار نيما يوشيج را كشف و به چاپ وانتشار عمده آنها همت گمارد.
از ديگر سو زنده ياد ترقي به سمت شعر و شاعري كشيده شد و گونهاي خاص از ترانه سرايي را بنا نهاد كه از آن به عنوان ترانههايي با دايره واژگان روان و همه فهم ،اما با محتوايي عميق ، با مضاميني داستاني بايد ياد كرد. داستان واره بودن ترانهها را در دو اثر معروف «آتشي ز كاروان جدا مانده» و «به رهي ديدم برگ خزان» به عينه ميتوانيم شاهد باشيم.
استاد بيزن ترقي در به كار بردن واژگان لحني نجيبانه داشت و در خرج كردن كلمات اصل نجابت شعر و كلمه را به تمام وكمال رعايت ميكرد. اين نجابت شاعرانه، البته محصول پرورش در خانوادهاي بودكه كتاب و فرهنگ در آن حضور و بروزي تاثير گذار داشتند.
شعر و ترانه ترقي در بدو امر ساده به نظر ميرسد و هركسي را گمان بر اين است كه ميتوان از اين ترانهها سرود، اما وقتي گاه كار ميرسد، آدمي در مييابد ،آنچه سرودههاي ترقي را از ديگران متمايز كرده وميكند، عمق و غناي نهفته در ذات اين كلمات است كه همه وهمه از دانش فراوان به همراه صداقت شاعرانه در درك پيچيدگيهاي سرشت و سرنوشت زندگي و زمانه و طبيعت و زيست بوم و بدل ساختنش به كلماتي آشنا اما روح نواز است.
ترقي محصول نسلي از ترانهسرايان بود كه از ترانههاي كوچه بازاري و مطربانه دوره قاجار به سمت ترانه سازي با مفاهيمي عميقتر كشيده شدند. بخشي ازاين تغيير گرايش البته به تحولات اجتماعي و رشد طبقه شهر نشين و برآمدن طبقه متوسط شهري بازميگشت و اين كه اين طبقه نيازهايي را در حوزه شعر وموسيقي طالب بود كه فراتر از موسيقي دوران قاجار بود، نيازهايي كه با شعرهاي نسبتا سطح پايين ونازل دوره قاجار( به غير از برخي تصانيف با مايههاي سياسي – اجتماعي) برآورده نميشدو بايد نسلي از شاعران واهالي موسيقي به وجود ميآمدند كه بتوانند با زبان و نيازهاي جامعه دهههاي 30 تا 50 ايران همسو شوند و همذات پنداري كنند.
ترقي به همراه معيني كرمانشاهي، رهي معيري، كريم فكور، تورج نگهبان، اسماعيل نواب صفا و... همان نسل طلايي ترانهسرايان بودند كه توانستند با آهنگسازان بنامي چون روح الله خالقي، مرتضي محجوبي، علي تجويدي، همايون خرم، مجيد وفادار، پرويز ياحقي، مهدي خالدي و... همكاريهاي جانانهاي را شكل دهند كه محصول آن ترانههاي ماندگاري در تاريخ شعر و موسيقي و ترانه شد.
زندهياد ترقي اما فراتر از ترانهسرايي در حوزه نشر و فرهنگ هم تلاشهايي را صورت داد كه در نوع خود به ياد ماندني است، برخي كتابها در حوزه پژوهش شعري نوشت و از سوي ديگر بنا گذار و طراح برنامهاي راديويي به نام« صبح جمعه با شما» شد كه هنوز كه هنوز است كهنهكاران راديو خاطره طنازيهاي اين چهره صافيضمير عرصه شعر وترانه را به ياد دارند.[براي پير خندان ما]

با رفتن ترقي، آن هم در هشتادمين سال زندگي، اكنون تنها فردي كه از نسل ترانهسرايان طلايي باقيمانده است، استاد معيني كرمانشاهي است كه اين روزها بيشتر به كار سرودن شاهنامهاي است با عنوان شاهكار كه تا كنون چند جلد آن عرضه عموميشده است.[معيني كرمانشاهي و انتشار جلد هشتم شاهكار]

قرار است به زودی روزنوشت های اکبر هاشمی رفسنجانی از رخدادهای سال ۶۵ با عنوان اوج دفاع روانه بازار نشر شود.{اوج دفاع- خاطرات سال 65 هاشمی رفسنجانی در نمایشگاه}
نوشته زیر را برای روزنامه خبر نوشتم که یکشنبه گذشته منتشر شد.{روايتي مستمر از بطن رخدادهاي انقلاب و جنگ}

مولانا در جایی اشاره دارند به مفهوم حقیقت و آن را به مثابه آیینهای فرض کردهاند که از آسمان به زمین افتاد و شکست و صدها تکه شد. هر تکه آن به دست شخصی افتاد و آن شخص بر این گمان شد که تمامی حقیقت را نزد خود دارد.
رخدادهای تاریخی و بازیگران اصلی آن، چنین وضعیتی دارند، طبیعی است که نه آقای هاشمی مدعی است (و این را در مقدمههای ناشر کتابش میتوان جست) که وی تنها راوی انقلاب است، اگر چه به گواه نوشتههایش و آنچه تاکنون منتشر شده است، یکی از مهمترین راویان انقلاب به شمار میروند که در جریان حوادث مهم بعد از انقلاب بوده و هستند و نه آن که باب انتشار و سخن گفتن دیگران در این زمینه بسته شده است. اما مهم این است که هاشمی روایت خود از آیینه بزرگ انقلاب را به حوزه عمومی کشاند و خود و گفتههایش را در معرض داوری عمومی قرار داد. همچنانکه در عرصه سیاست هم کمتر پس کشید، مدام خود را در معرض قرار داده و میدهد. هاشمی آنچه در آیینه خویش دیده را روایت و از انتقادات استقبال کرده و در این مسیر به حق پیشگام است. میماند دیگرانی( از جمله نهادهایی که اسناد تاریخ انقلاب را در اختیار دارند) که وارد میدان شوند و اطلاعات و اسناد خود را بدون هیچ گونه گزینشی در اختیار محققین و پژوهشگران تاریخ معاصر از هر طیف و طایفهای قرار دهند. این گونه است که میتوان به پر شدن قطعههای دیگر تاریخ انقلاب امیدوار بود.
ادامه مطلب...

گشت در فضای اینترنت این برکت خیزی را دارد که گاه آدمی را با نکاتی شگفت انگیز روبرو میکند. نکاتی که نشان از تناقضات در سیاستگذاریهای عرصه فرهنگ دارد. سیاستهایی که حتی سبب میشود تا ارشاد برای کتاب خاطرات و روزنوشتهای رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و رئیس مجلس خبرگان هم ان قلتهای فراوان بیاورد و مجوز چاپ تازه کتاب امید و دلواپسی را برای یک سال معطل نگه دارد.
یادداشت من اما به مجوز ندادن به چاپ تازه کتاب آیت الله هاشمی رفسنجانی ربطی ندارد، بلکه مربوط به یادداشتی است از حجت الاسلام رسول جعفریان، که از جمله مورخین و محققین شاخص و شناخته شده و معتبر در تاریخ اسلام و ایران است و نشان میدهد که وقتی سیاست گزاریها منطق مشخصی نداشته باشد و سلیقهای باشد ، تیغ ممیزی به تن چهرهای همانند جناب جعفریان هم خواهد گرفت.
انتقاد آقای جعفریان همچنان که در نوشته کوتاه ایشان که در سایت« کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران» آمده است، نه به چاپ کتاب عهد جدید( ترجمهای روان از انجیل) است که از سوی نشرنی و با ترجمه پیروز سیار در هیئتی شکیل و متفاوت به بازار کتاب عرضه شد، بلکه به نوشته خودش« به همه تصمیم هایی» است که« گرفته میشود و در یک روال طبیعی قرار ندارد»
این روال غیر طبیعی همان چیزی است که هر از گاه اهل فرهنگ با آن روبرو میشوند، و به ارشاد اعتراض میکنند که هم جای قاضی و هم جای مجری ننشیند، و منتها این بار این فرهنگی مرد از نوع روشنفکران غربزده یا برخی اهل ادبیات نق نقو نیست، بلکه رسول جعفریانی است که بین اهالی ارشاد هم اعتباری ویژه دارد و کتابش حتی کتاب سال هم شده و اینک هم ریاست یکی از مهمترین کتابخانههای کشور( کتابخانه مجلس) را عهده دار است.
یادداشت آقای جعفریان را بخوانید و خود قضاوت کنید از این همه بی سلیقگی در بخش بررسی کتاب وزارت ارشاد.
این اثر همان طور که از نامش پیداست ترجمه انجیل است که به نثر روز به قلم پیروز سیار منتشر شده است.
معرفی این متن ربطی به سایت ما ندارد اما از یک جهت لازم بود معرفی کنم و آن این که نویسنده این سطور نزدیک به یک سال قبل ترجمه انجیل را که از میرزا مهدی خان استرآبادی است و آن را با کمک دو تن از علمای اصفهان انجام داده تصحیح و تحویل وزارت ارشاد داده ام تا مجوز نشر بگیرم.
به بنده گفته شد که چاپ انجیل مطابق قانون در ایران ممنوع است اما اکنون با کمال ناباوری ترجمه جدید آن را در بازار می بینم.
این در حالی است که ترجمه استرابادی، ترجمه ای کهن بوده و اساسا نثر آن جز برای اهل فن قابل استفاده نیست درست به عکس ترجمه جدید.
این را برای این نوشتم که کسانی بدانند همه تصمیم هایی که گرفته می شود در یک روال طبیعی قرار ندارد. طبیعی است که بنده حقی از بابت این که راجع به چاپ یا عدم چاپ انجیل چیزی بگویم ندارم.
اما سؤالم این است که چرا انجیل با ترجمه جدید که به راحتی برای نسل جدید قابل فهم است منتشر می شود اما یک ترجمه کهن این طور با دست انداز روبرو شده و تا به امروز بدون مجوز می ماند؟
از همه جالب تر این که اندکی قبل از یک دهه بنده ترجمه انجیل را که توسط خاتون آبادی انجام شده بود با مقدمه آیت الله مصباح یزدی و توسط نشر میراث مکتوب چاپ کردم.
توضيح: اين يادداشت براي روزنامه خبر امروز(سه شنبه ۱۸ فروردين) نوشته و البته در سايت خبر آنلاين هم كار شده است.

اين خبر در نفس خود براي هر اهل مطبوعاتي خوشحال كننده است، چرا كه به گمان من اگر هر تشكل مطبوعاتي به قصد و نيت كمك به اهالي مطبوعات پا بگيرد و بناگزاران آن نه خود را فريب دهند و نه ديگران را ، و در كار خود صادق و جدي باشند، قطعا بركت خيزيهاي فراواني براي صنف خود خواهند داشت. تا اينجا بايد به همت اين همكاران مطبوعاتي درود فرستاد كه بناي چنين كاري را گذاشتند. اما به سياق آن شعر معروف حافظ كه«عشق اَسان نمود اول، ولي افتاد مشكلها» از قرار اين همكاران مطبوعاتي در همان ابتداي كار به گونهاي رفتار كرده و سخن گفتهاند كه آدمي در صداقت و انگيزههاي آنها براي اين كار دچار ترديدهاي جدي ميشود.
پيشينه برخوردهاي برخي از بانيان اين مجموعه هم نشان ميدهد آنها حتي به كارهايي كه خود كردهاند توجه نشان ندادهاند. براي نمونه نامهاي كه بيش از دو سال قبل با 20 امضاء به وزارت كار نوشته و درخواستي را مطرح كرده بودند را از ياد بردهاند.{نامه روزنامه نگاران به وزارت کار}
توضيح: اين يادداشت براي سايت انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران نوشته شد.
ادامه مطلب...

ازبهاران کی شود سرسبز سنگ
خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی دلخراش
آزمون را یک زمانی خاک باش
بعد از تحریر: خبر از کف رفتن امید رضا میرصیافی وبلاگ نویس و روزنامه نگار حوزه موسیقی بسیار تاسف بار بود. کاری به دلایل بازداشت وی ندارم. اما اینکه انسانی در زندان و به دلیل برخی شرایط ناگوار از کف می رود. آن هم در این سن و سال قطعا تاسف برانگیز و تاثر آور است. به خانواده آن مرحوم و جامعه روزنامه نگاری تسلیت گفته و برای آن مرحوم غفران الهی را طالبیم.

آنگونه که یکی از روزنامهها خبر داده است، از این پس برگزاری کنسرت بیش از دو شب مجاز نیست. خبر را یکی از روزنامهنگاران حوزه موسیقی در ابتدای یادداشت خود آورده و در تکمیل آن نقل قولی از مدیر کل دفتر امور موسیقی وزارت ارشاد را هم بر آن افزودهاست.{مدیر جدید خبر جدید}
البته تاکنون جز همین اعلام نیمهرسمی نکته خاصی منتشر نشده است، اما برخی رخدادهای یکی دو هفته اخیر میتواند تأییدی بر این خبر باشد و آن را از حاشیه و شایعه به متن و واقعیت تبدیل کند.
از قرار، در نشست اخیر شورای راهبردی موسیقی با مدیر محترم دفتر امور موسیقی در ساختمان معاونت هنری وزارت ارشاد نیز بحثی در این زمینه در میگیرد و جز یکی از بزرگان موسیقی که معترض ماجرا میشود، بقیه حتی اگر اعتراضی هم کرده باشند، به مانند بسیاری از اموری که پیش از این در این شورای مشورتی درباره موسیقی انجام شده، میشود و البته خواهد شد، از پیگیری دقیق و ریشهایتر ماجرا چشم فرو بستند.
توضیح: این یادداشت برای روزنامه تازه منتشر شده خبر نوشته شد که به گمانم بخش فرهنگ وهنرش تا کنون خیلی جدی وخوب آمده و امیدوارم در روزنامه هم همین گونه ادامه یابد.
ادامه مطلب...

ادامه مطلب...

درباره کلاس و حواشی آن گزارشی نسبتا مفصل در همشهری آنلاین آورده ام که خواندنش خالی از لطف نیست. نکات دیگر بماند برای بعد. البته اگر فرصتی شد و توانستیم چیزی بنویسیم.
حضور اعضای ارشد خانه موسیقی در کارگاه آواز شجریان
در پایان مراسم هم عکسی به یادگار با تمامی افراد حاضر در کارگاه گرفته شد.


در عالم روزنامه نگاري برخي رخدادها جلب توجه به آن موضوع يا فرد را سبب ميشود، به خصوص كه اين رخداد در پيوند با كار روزنامه نگاري و رسانه باشد.
استعفاي آقاي خجسته از معاونت راديو از جمله اين رخدادها است كه نبايد دست كمش گرفت ، به خصوص كه راديو در چند سال اخير و بهويژه بعد از افتتاح راديو گفت وگو به محلي براي حضور و ابراز نظر كارشناسان و اهل فني بدل شد كه سخن گفتن از انها و يا انعكاس خبري دربارهشان از تلويزيون يا شبكههاي ديگر راديو به تابويي تبديل شده بود. آنها گروهي بوده و هستند كه هر روز برخي رسانههاي رسمي و نيمه رسمي و حتي برخي بخشهاي خبري سيما، بدون كمترين هراسي از خدا و پيغمبر و روز قيامت، عنوان جاسوس و برانداز و نفوذي بيگانه را به آنها ميدهند.
راديو گفت وگو اين مرز مصنوعي و هراس بيهوده برخي مسولان را شكست و به گمانم يكي از دلايل استعفاي آقاي خجسته و شايد به قول برخي از منتقدان ايشان و مشيشان در راديو ،همين خط شكني هايي بود كه در رسانههاي رسمي جمهوري اسلامي، به خصوص در دوره كنوني، انجام داد كه تا كنون در رسانه راديو كمتر سابقه داشته است.
توضیح پس از انتشار:این مطلب با تیتر تحمیلی رویدادی قابل توجه در صفحه آخر روزنامه اعتماد ملی امروز منتشر شد. نمی دانم دوستان ما در اعتماد ملی چرا در تیتر من دست بردند. مگرمن خبر داده بودم که آنها تیترم را تغییر دادند.من یادداشت نوشتم و طبیعی است که مسئولیت این یادداشت با من نویسنده است و نه دست اندرکاران روزنامه اعتماد ملی. خوب است از این پس اگر بخواهند در تیتر نویسندگان تغییر دهند حداقل یک تماسی بگیرند و پیشنهادخودشان را بدهند. شاید ما موافقت نکردیم.
ادامه مطلب...

روز بعد(دهم آذر) یادداشت من در پاسخ به مطلب روابط عمومی معاونت فرهنگی منتشر شد.{همان پرسش}
توضیح: به دلیل عدم دسترسی متن پي دي اف را بخوانيد.
دو روز بعد(سه شنبه ۱۲آذر)روابط عمومي معاونت فرهنگي پاسخي به يادداشت من داد كه با عنوان{واكنش وزارت ارشاد به يك نقد/بوي لاف كژ همي آيد خمش}
فحواي اين پاسخ نشان داد كه ادامه دادن به چنين فضايي جز برخي مجادلات بيحاصل نتيجهاي نميبخشد، لذا در يادداشتي ضمن توضيح برخي نكات ماجرا را از نظر خودم پايان يافته تلقي كردم.
اين يادداشت با عنوان ببخشيد!!در روز چهارشنبه ۱۳آذر منتشر شد.
اگر چه من بحث را پايان يافته تلقي كردم اما روابط عمومي معاونت فرهنگي از پاي ننشست و در روز دوشنبه ۱۸ آذر من و روزنامه اعتماد ملي را مورد نوازش و تققد قرار داد!و مطلبي با عنوان آفرين!!نوشت.
از نظر من تجربه خوبی بود و قضاوت در این زمینه را به خوانندگان وامی گذارم که بهترین داورانند.
متن کامل پرسش و پاسخ ها را در بخش ادامه می توانید بخوانید.
ادامه مطلب...

همزمان با هفته كتاب جمهوري اسلامي ايران معاون فرهنگي وزير ارشاد نشستي با ناشران برگزيده برگزار كردو درسخنان خود آماري از اعضاي «اتحاديه ناشران وكتابفروشان تهران» ارائه كرد. برابر آمار ارائه شده از سوي آقاي معاون :« اتحاديه ناشران و كتابفروشان 700 نفر عضو دارد كه 100 نفر از آنان ناشر، 400 نفر كتابفروش، 100 نفر كتابفروش ـ ناشر و باقي فروشندگان كارت پستالند.»(خبرگزاري فارس-27 آبان)
دو روز بعد اتحاديه ناشران و كتابفروشان تهران با ارسال نامهاي به خبرگزاري فارس ضمن توضيح درباره سخنان آقاي پرويز آمار ارائه شده از سوي ايشان را «مغلوط» اعلام كرد و نوشت:« تعداد اعضاي اين اتحاديه 1157 واحد صنفي اند كه 235 ناشر و كتابفروش، 234دفترنشر، 644 كتابفروش، و 44 عضو تهيه و چاپ كارت و پوستر در آن عضوند(خبرگزاري فارس-29 آبان)
روابط عمومي معاونت فرهنگي همان روز به پاسخ اتحاديه واكنش نشان داد.واكنشي كه تحليل آن و اين كه اين نامه از چه منطقي پيروي ميكند و بخشهايي مهم ازآن اصولا با منطق نامه اتحاديه در تنافر و تضاد قرار دارد، خود نوشتهاي جدا را ميطلبد، اما در فرازي از اين نامه كه دليل اصلي اين يادداشت است آمده:« وقتي ايشان(معاونت فرهنگي وزير ارشاد) با اختلاف 20 و 30 درصدي آمار را ذكر نمودهاند و هدف مصاحبهگر نيز صرفاً اعلام آمار و ارقام بوده است نه چيز ديگر به كارگيري لفظ (آمار مغلوط) در پاسخ مذكور جزء يك بيادبي آشكار نيست.»
پرسش اين است اگر مسئولي به هر دليلي آماري غلط از يك چيزي( هرچيز) ارائه كند و نهادي كه مورد خطاب آن آمار است براي تصحيح اذهان عمومي و ارائه خبر درست، بگويد اين آمار غلط است، كار بي ادبانهاي مرتكب شده است؟
برخورد يك روابط عمومي قائدتا از موضع تلطيف فضا است و نه بر آشفتن آن.اما نوع خطاب اين نامه و شتابزدگي كه در نگارش آن نشان داده شده و موضع از بالا و اربابيگري كه از فضاي كلي نامه استشمام ميشود، از نكتهاي ديگر حكايتميكند كه برخلاف شعار دولت آقاي احمدينژاد است كه خود را « نوكر مردم ميداند».اگر معناي نوكر عوض شده و در فرهنگ لغت مفهومي ديگر ازآن مراد مي شود،دوستان روابط عمومي معاونت فرهنگي!؟ بفرمايند تا ما هم از اين پس معناي مورد نظر آنها را در مراسلات و نوشتههاي خود به كار بريم.اگر نه اين نوشته و اين گونه پاسخ دادنها، وسپس دعوت به دادن پيشنهاد و مدعي فضاي باز نقدو نظر بودن ، آدمي را به ياد داستان معروفي آن مداح در دفتر چهارم مثنوي مياندازد كه براي ديدن خليفه و گرفتن انعام از وي سفري نا ميمون و بد شگون به ديار عراق داشت و خسته و اندوهناك از سفر برگشته و با روان و تني پريشان مدعي بود كه سفر به وي خوش گذشته و خليفه به وي التفات تمام كرده است، در حالي كه حتي جامهاي مناسب بر تن نداشت، مالباختهاي تمام عيار را مي مانست كه با رويي ترش و تني نزار نزد دوستانش ادعا ميكرد در اين سفر پاكبازي بوده است كه مال را باخت ، اما روحي آزاد و پاك يافته است. دوستان به وي گفتند:
پس بگفتندش مبارك مال رفت
چيست اندر باطنت اين دود نفت
صد كراهت در درون تو چو خار
كي بود انده نشان ابتشار
كو نشان پاكبازي اي ترش
بوي لاف كژ هميآيد خمش
صد نشان باشد درون ايثار را
صدعلامت هست نيكوكار را
توضيح:اصل يادداشت روز سه شنبه گذشته در صفحه ادب وهنر اعتماد ملي كار شدو البته اشتباهي كوچك هم در انعكاس مطلب رخ داد كه در مطلبي جدا به آن خواهم پرداخت.
چند هفته بعد از یادداشت: برای نوشتن این یادداشت به دنبال نمونه ای از پاسخ دادن های محترمانه بودم و به یاد داشتم که دفتر آقای خاتمی در دوران ریاست جمهوری جوابیه ای برای نشریه ماهانه گزارش نوشت که هر چقدر به دنبال آن گشتم پیدایش نگشتم و از خیرش گذشتم. اما امروز در سایت تابناک جوابیه آقای خاتمی را دیدم و دریغم آمد که به این متن لینک ندهم.

ما ( روزنامه نگاران) به عنوان قشري که مردم به ما توجه دارند و جهت دهي افکار عمومي را بر عهده داريم، نبايد همانند مردم عادي به پديده ها نگاه کنيم، بلکه بايد سطور سفيد اين کارنامه را هم رصد کرده و مورد عنايت قرار دهيم و تنها نکات سياه را نبينيم.
روزنامه نگار، به خصوص روزنامه نگاري که قرار است در حوزه سياست قلم بزند و گزارش تهيه کند، بايد به تمامي پديده ها با ديده ترديد و شک نگاه کند و ذهن و ضميرش به تمامي بازيگران صحنه سياست باشد و سعي کند همه طرف هاي درگير در بحث را منصفانه نشان داده و مواضع و استدلال هاي آنها را بيان کند، چرا که هدف اصلي ما ارائه گزارشي همه جانبه به خواننده و برکشيدن فهم وي است و به ياد داشته باشيم خوانندگان ما ضرورتاً خبر را به موازات تحول آن پيگيري نکرده اند يا حتي اگر پيگير باشند، همه جزئيات را به ياد نمي آورند، پس با ارائه پيش زمينه کار و آوردن سخنان تمامي افراد مي توانيم درک صحيح تري از رخداد را به وي انتقال دهيم.
در آموزه هاي روزنامه نگاري اخلاقي و حرفه يي، يک راه براي اينکه فرد مطمئن شود اخبار و گزارش هاي سياسي مي نويسد، نه تبليغات سياسي، اين است که هميشه به بستر و زمينه سياست هاي جاري نگاه کند. اگر به طور خصوصي با يک سياستمدار حرف مي زند يا اگر به مصاحبه يي مطبوعاتي گوش مي دهد، از خود بپرسد چرا اين فرد يا حزب تصميم گرفته اين سخنان را حالا و به اين شيوه اعلام کند. آيا خبر ديگري هست که سياستمداران مي خواهند توجه روزنامه نگاران و راي دهندگان را از آن منحرف کنند. ساير احزاب درباره اين موضوع چه مي گويند. آيا اين موضوع براي راي دهندگان اهميت دارد؟
نحوه پرداخت روزنامه ها و رسانه هاي گروهي به اين ماجرا نشان داد روزنامه نگاري ايران با روزنامه نگاري حرفه يي تا چه اندازه فاصله دارد و ما روزنامه نگاران تا چه اندازه تحت تاثير حوادث و اتفاقات و در حالي که نبايد همانند ديگران باشيم که سوار بر موج مي شوند، سوار موج شديم و بي طرفي و انصاف و توازن در درج اخبار و گزارش ها را رعايت نکرده و همراه موج حرکت کرديم.
توضیح:این مطلب در بخش ضمیمه روزنامه اعتماد مورخه ۲۸ آبان منتشر شده است.
ادامه مطلب...

هفته گذشته از طريق دوستي پيش شماره نشريهاي به نام سرپيچ(خرداد 87)به دستم رسيد.تورقي كوتاه در آن كردم و با ديدن گفت وگويي با شاعر نامدار معاصر، هوشنگ ابتهاج سايه،يكه خوردم.به خواندن گفت وگو مشغول شدم.
يكه خوردن من از اين بود كه من روزنامه نگار حوزه فرهنگ و كتاب و موسيقي كه حشر و نشري با اين بزرگان دارم ، دو كس را نديدم كه با نشريات گفت و گو كنند و اصرارهاي فراوان اين و آن و واسطه تراشيهاي فراوان هم تا كنون ثمري نداشته است. اول استاد دكتر محمد رضا شفيعي كدكني كه تقريبا محال است كسي از وي گفت وگويي گرفته باشد؛ و دوم استاد هوشنگ ابتهاج( سايه) كه البته از ايشان من در اين سالها تنها يك گفت وگوي كم رنگ ديدم؛آن هم در ويژه نامهاي كه دوست گراميام علي دهباشي به نام استاد سايه انتشار داد.
ازدوست ناشرم _كه حشر و نشري با استاد دارد و شايد از معدود ناشراني است كه ارتباطش با جناب سايه مقيم و مستدام است_ پرسيدم، «شما كه مي گفتيد استاد سايه با كسي گفت وگو نميكند و اصرار چندين ساله ما را هم براي يك گفت و گو هنوز بي پاسخ گذاشته است، چگونه رضا داد كه با چنين نشريهاي گفت و گو كند؟»
گفت:اين گفت وگو پايهاي ندارد
پرسيدم:واقعا گفت وگويي در كار نبوده؟
گفت:نه! و سپس به استاد سايه تلفن كرد و من ماجرا را از زبان ايشان شنيدم:فردي به نام ي- ش به ديدن استاد ميرود و استاد هم به جهت فروتني خاصي كه دارد و درش به روي همه مشتاقان شعر و ادب و موسيقي و فرهنگ باز است، ساعتي را با اين جوان به گپ و گفت سپري ميكند و طبيعي است كه از هر دري سخن مي رود،از شعر و موسيقي و ادبيات و باقي قضايا.
توضیح: این نوشته در شماره دیروز روزنامه اعتماد منتشرشد
ادامه مطلب...

ماكس وبر اصطلاح كاريزما را هميشه در معناي صفت خارق العاده اشخاص يا اشياء به كار برده است كه به آنها نيرويي بي مانند و جادويي مي بخشد(1) و شجريان در ميان اهل موسيقي اين ويژگي را دارد كه هر جا كه گام نهد ، خود مركز صقل تمامي نگاهها شود. بخشي از اين مركزيت به وجه كاريزمايي اين شخصيت بازميگردد كه خود را بر هر شخصيت ديگري تحميل كرده و آنها را در حاشيه قرار ميدهد.
توضیح:این یادداشت درشماره ۱۱ آبان هفته نامه شهروند امروز منتشر شد.
ادامه مطلب...

ضمن آنکه قصد اصلی این نوشته برخوردهای متناقض دولت( در اینجا معاونت هنری وزارت ارشاد و دفتر امور موسیقی) با خانه موسیقی بود و نقد رفتارهای برخی از اعضای خانه موسیقی خود نیازمند مقاله ای جداگانه است که البته پیش از این هم در نوشته هایم به آن اشاراتی داشته ام.
نکته دیگر داستان مثنوی در متن منتشره حذف شده است ولی دراینجا آن را آورده ام.
بعد از دو هفته روابط عمومی معاونت هنری وزارت ارشاد به نوشته من پاسخ داد. و البته شهروند توقیف شدو من نتوانستم به آن نوشته پاسخ دهم.پاسخ وزارت ارشاد به یک نقد
ادامه مطلب...






