كليد حاشيه را چه كسي زد؟دولت آبادي يا سروش؟
من هم از محمود دولتآبادي خاطرات خوشی در خاطر دارم و هم از عبدالکریم سروش. از دولتآبادی به خاطر رمان کلیدرش که دو بار ( یک بار در نوجوانی و یک بار در دوران دانشگاه) خواندمش و بعدها كه به تهران آمدم بارها و بارها در مجالس مختلف ديدمش. نخستين مواجههام با ايشان هنوز در ذهنم مانده است. دانشجوي شهرستاني كه در رشته حسابداري دانشكده علامه قبول شده بود و آقاي دولتآْبادي را در اتوبوس ميبيندو جايي برايش خالي ميكند كه بنشيند و در نهايت از وي ترديدي ر ا كه چند ماهي بود،ذهن و ضميرش را ميخليد ،با ويدر ميان ميگذارد كه آيا بهتر نيست كه رشته و كار حسابداري را ول كنم و به هنر بچسبم؟ كه آقاي دولتآبادي پاسخم دادند: الان بسياري از هنرمندان حسابدارند جوون و تو بهتر است به كارت بچسبي و فكر اين چيزها را نكني.
قطعا آقاي دولت آبادي چيزي از اين گفت و گو در خاطر ندارند. بعدها البته آشنايي من با ايشان بيشتر و بيشتر شد تا اخيرا و همزمان با اجرای قطعه کلیدر آقای درویشی مصاحبه ای با ایشان انجام دادیم(به اتقاق آرش نصيري) که در نهایت ایشان به جمع بندی رسیدند این مصاحبه منتشر نشود.
از دکتر سروش اما خاطرات فراوانی در خاطر دارم و اتفاقا ایراد آقای دولت آبادی به ایشان که مولوی به ما تحویل ميدهید( با تاکید چند باره) را سخني غيرمنطقی میدانم.
من شاگرد کلاسهای درس مثنوی دكتر سروشبودم (زمانی که در دانشگاه تهران درس مثنوی میدادند) در همان زمان شبهاي جمعه در مسجد امام صادق تفسیر نهج البلاغه را از ايشان ميشنيدم و بعدها که در مسجد عیسی خان وزیر سخنرانی میکردند از محضرشان فیض میبردم والبته که تمامی نوشتههایش را خواندهام. هنوز پيگير سخت و جدي سخنرانيها و گفتههايش هستم و از آنها خوشه بر ميچينم. علاقه به ادبيات كهن و حافظ و سعدي و مولوي هم كه در جانم ريشه دوانده اين پيگيري را دو چندان كرده است. این روزها هم در ضبط ماشینم در حال گوش دادن به تازهترین سخنرانیهایش درباره حافظ هستم كه سال گذشته در آمريكا ايراد كرد. گفتوگویی طولانی هم با ایشان درباره مثنوی انجام دادم که در کتاب هفته به گمانم( زمستان 82) منتشر شد.
به گمان من نقشي كه سروش در معرفي مولوي داشت، بسي بيش از كسان ديگر بود و از اين بابت، سخن آقاي دولتآبادي كه به درس مولوي آقاي سروش انتقاد داشتند براي من مفهوم نيست.
طبیعی است ،مناقشه این دو بزرگ را برنتابم و اندوهگین شوم که این دو چنگ در صورت هم اندازند ُ؛به خصوص در زمانهای که باید اين هر دو بزرگ انرژی خود را صرف کارهای دیگری کنند.
به رغم آنکه کار ما با سانسور جور در نمیآید، اما اگر من فعال ستاد آقای موسوی بودم ،تمامی مساعیام را به کار میبردم که سخنان آقای دولت آبادی انعکاس نیابد و به حوزه عمومي كشانيده نشود، اما تیر از کمان رها شدهبود و کاری از دست کسی برنمیآمد.
سخنان آقاي دولت آبادي انصافا درشت بود و بیتامل. برخلاف پاسخي که ایشان به آقای سروش دادند که نشان از اندکی( تاکیدمیکنم اندکی) تامل دارد. اگر چه در اين پاسخ هم بوي غرور را ميتوان استشمام كرد.
شايد اگر اين سخنان را آقاي دولتآبادي به فردي كه دستاندركار امور مميزي كتاب و يا اهل قلمي كه آويخته به قلابهاي قدرت است، بيان ميكرد، من نوعي تعجبي نميكردم. اما با سروشي كه خود زخم خورده سانسور است و اجازه سخنراني به وي نميدهند و برخي كتابهايش همانند برخي آثار آقاي دولتآبادي در ارشاد مانده است، نميتوان اين گونه سخن گفت. در اين سخنان بويي از حسن نيت نيست.
در هر حال از آقای دولت آبادی می توان این نكته را پرسيد: شمایی که انقلاب فرهنگی(در اصل شورای عالی انقلاب فرهنگی) را قبول ندارید، چرا کتابتان را به ناشرانی سپردهاید که بر اساس همین آییننامه برای کتابتان مجوز دریافت میکنند؟ و حتي رئيس اتحاديه ناشران( كه ناشر عمده كارهاي شماست) به رغم انتقادي كه به اين آييننامه داشته و دارد،به وزير نامه مينويسد و بر اجراي درست همين آييننامه تاكيد ميكند؟{نامه اتحاديه ناشران و كتابفروشان تهران به وزير ارشاد}
طبیعی است آدمی که چیزی را قبول ندارد نمیتواند بخشی را که به نفعش است قبول داشته باشد و بخشی دیگر را رها کند.
به گمان من سخنان آقای دولتآبادی در این زمینه سراپا تناقض است و ايشان به دنبال بهانهاي بود تا به سروش حمله كند كه البته بهانه خوبي هم نبود. ايشان ميتوانست در زماني كه بحث انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي در حوزه عمومي مطرح شد(اول بار در نشريه لوح زير نظر جناب محمد قائد و بعدها در نشريات مختلف واخيرا هم در نشريه مرحوم شهروند امروز) و اتقاقا بارها هم مطرح شد و كشاكش و مناقشات فراواني را هم سبب شد، به ميدان آمده و ديدگاه خود را هم طرح ميكرد.
ای کاش آقای سروش با زبانی مهربانانهتر و استدلالی پاسخشان را میدادند.{پاسخ سروش به دولتآبادي} چرا که اگر لب سخنان آقای سروش به دولت آبادی را بخواهیم خلاصه كنيم ، نتيجهاش اين ميشود که آقای دولتآبادی اصولا از جریانات اطلاع دقیقی ندارد و قضاوتش درباره موضوعات درست و قابل اعتنا نیست.
بنا براين با توجه به اشرافي كه آقاي سروش به ادبيات كهن و به خصوص مثنوي دارند و مباحث اخلاقي در سلسلهدرسهاي ايشان جايگاهي ويژه دارد، از ايشان انتظار ميرفت ، پاسخي محترمانهتر به آقاي دولتآبادي ميدادند، به خصوص که در مثنوی حکایتی داریم كه در آن از مواجهه کریمانه پیامبر با فردی یاد میشود که به منزلش آمده بود و خرابکاری کرد و در نهایت رفتار ملایم پیامبر سبب شد تا آن فرد شرمنده شده و اسلام آورد.
و یا در داستان راستان مرحوم مطهری حكايتي آمده است از نحوه مواجهه مالک اشتر با مردی که به صورتش خاک پاشید و به تمسخرش گرفت. مالک در آن لحظه چیزی نگفت و به سمت مسجد رفت تا برایش دعا کند و وقتي مرد فهميد شرمنده شد و...
اگر چه ما علاقهمندیم و آرزو داریم که این دو بزرگ در همسخنی با یکدیگر ادب و ادبیات گفت وگو را رعایت کنند، اما به گمان من اینگونه مواجهات را باید عميقتر تحليل كرد، آن هم تحلیل روانشاسانه و در پي پاسخ به اين پرسش برآمد كه در گذشته اين دو تن چه نكاتي وجود دارد كه اين گونه ، ترشرويانه و دژم با يكديگر گلاويز شدند؟
براي نمونه يكي از دوستان ميگفت،آقاي دولتآبادي با شيخ مهدي كروبي در زندان همبند بودند و از يكديگر خاطرات چندان خوشي هم ندارند.

