صراحت ریاسوز/ به یاد استاد ایرج افشار
مرگ استاد ایرج افشار برایم بسیار سخت و طاقت سوز بود. در مخیله ام هم نمی گنجید که ایشان را به این زودی از دست بدهیم.
پیش بینی خود من این بود که استاد تا ۹۵ سال را به راحتی خواهند زیست و ما هم از خرمن معرفت ایشان بهره خواهیم برد.

نوشته زیر خاطره ای است از یکی از روزهایی که در محضرش بودم. در خانه دنجش در کوچه سرو کامرانیه که در محاصره برج ها ست اما کهنگی و صفای همیشگی ایرج افشار را در خود دارد.
این نوشته بخشی از گاه نوشتهایم است که روز ۲۵ خرداد امسال بعد از دیدار و گفت وگو با استاد نوشتم و البته با اندکی ویرایش منتشر می کنم.
نگارنده این بختیاری را داشت که در 7 سال گذشته به تناوب به محضر استاد ایرج افشار میرسید و هم ایشان بود که همانند معلمی بزرگ به استاد عنایت الله مجیدی(ریئس کتابخانه مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامی ) معرفیام کرد تا بتوانم برای نگارش کتابم(روح الله خالقی) از منابع ارزشمند آن مکان فرهنگی بهره ببرم.
این آشنایی سبب میشد تا هر از چند گاه و در مسیر منزل تماسی با استاد بگیرم و اگر فرصتی داشتند از محضرشان در منزل قدیمی و باصفای کوچه سرو(بالاتر از تقاطع کامرانیه و فرمانیه) بهرهمند شوم.
این توفیق سبب میشد تا استاد گاه نکاتی را از سیره و زیست فرهنگی خود بیان کند که از شخصیت محکم و استوار ایشان در مواجهه با برخی آزمونها خبر میداد. شخصیتی که در کوره حوادث زندگی ذوب شده و سرد و گرم روزگار را چشیده و حاصل آن فولاد آبدیدهای شد به نام ایرج افشار که به دلیل شرافت ذاتی و صافی اعتقادی ویژه خود، نقاب از روی هر دروغ و ناراستی بر میگرفت.
نگارنده بارها و بارها به صراحت و صداقت کم نظیر آن زنده یاد غبطه میخورد و به دلیل آن که نبود صداقت و صراحت در زیست بوم فرهنگی و سیاسی ایران کنونی را از جمله مسائل مبتلابه فرهنگی -اخلاقی میداند ،معتقد است که این گونه تجربیات میتواند تلنگری هر چند خرد باشد به وجدان اخلاقی ما که با برخورد صریح و صادقانه چگونه میتوان از حیثیت و شخصیت و کارنامه فرهنگی خود دفاع کرد.
خاطره استاد افشار که روز 25 خرداد بیان کردو همان روز آن را نوشتم، به سالهای پایانی جنگ باز میگردد و وضعیت بررسی و ممیزی و دادن مجوز به مطبوعات و نشریات که به گفته آقای افشار باید مجوز را شماره به شماره تمدید و به قولشان، «تنفیذ میکردند و مسئول این کارها هم در ارشاد فردی بود به نام آقای «ز» که روزی از تعویقهای مکرر انها به جان آمدم و به دفتر ارشاد رفتم و در نهایت گفتند که شنبه بیا. شنبه رفتم و وقتی وارد اتاق شدم سلام کردم. آقای ز در حال خواندن روزنامه و رسیدن به امورات دیگر بود و به گونه ای هم رفتار کرد که گویی مرا به حساب هم نمی آورد و طوری هم نشسته بود که گویی من را ندیده است. دوباره سلام کردم. سرش را بلند کرد و نگاهی به من کرد و گفت:خیلی عجله دارید؟ پاسخ دادم: من زندگی و وقتم را طوری تنظیم می کنم که به موقع برسم و سر وقتی که شما برای پاسخ به من تعیین کردید به اینجا آمدم و فکر می کنم الان شما هم باید زمانی را که اختصاص به ارباب رجوع داده اید ،صرف پاسخ به سوال و مشکل من بکنید.
وقتی این سخنان را شنید مقداری دست و پایش را جمع کرد و سپس به پوشه بزرگی اشاره کرد و گفت:شماپرونده به این بزرگی دارید و پوشه را باز کرد و گفت:اینجا نوشته که شما ماسون بوده اید؟!
گفتم اگر شما زحمتی به خودتان میدادید و این پرونده را دقیق مطالعه میکردید در مییافتید که من به هیچ دسته و باند و گروهی تعلق نداشته و ندارم و این مسئله هم با توضیحات آقای خسرو شاهی(حجت الاسلام دکتر هادی)حل و پرونده بسته و سوء تفاهمات برطرف شد.
بعد که دید از هیچ طریقی نمیتواند گزکی از من بگیرد بند کرد به این مسئله که شما با تحکیمکنندگان رژیم پهلوی همکاری می کنید و مدام از انها مطلب میزنید. پاسخ دادم:قبل از انقلاب که نشریه منتشر میکردیم اگر قرار بود از کسی مطلبی نزنیم سازمان امنیت نامش را به ما اعلام میکردند و ما تکلیف خودمان را میدانستیم که از چه کسی نباید مطلب و نوشته درج کنیم. اما تا به امروز که من خدمت شما نشستهام چیزی و فهرستی به ما اعلام نکردهاند که از چه کسی مطلب بزنیم و از چه کسی مطلب نزنیم. من هم که کف دست بو نکردهام که بفهمم منظور شما چه کسانیاند؟
سپس گیر داد به اسم و رسم و شیوه کاری نشریه و گفت: اسم نشریه شما آینده است در حالی که عمده مطالب منتشر شده تاریخی و مربوط به گذشته است و از گذشته مینویسید که من هم گفتم اگر اینجوری بخواهید محاسبه کنید نام روزنامه کیهان هم با مشیاش نمیخواند که به جای آنکه درباره کیهان و آسمان و اجرام سماوی بنویسد، مدام به من و امثال من یک لاقبا بند میکند و گیر میدهد.